|
_______________________
ای رفیق
_____________________
110213
ای رفیق
گر که برداشتی قدم تا که سوی او روی گویمت به که بنشینی به جای
چون رفتنت بیهوده است
قبل از آنکه برداری قدم
او زآنجا صدهزار دور شده است انگاری که او هر گز آنجا نابوده است
گر چشم گشودی بهر دیدنش
گویمت گر آن بندی بهتر است
که شاید بختت باشد بلند
رد
پائی بینی از او یا اثر
خوش به حال او که کر به دنیا پا گذاشت او به سر هوای شنیدنش هر
گز نداشت
گر بخواهی حکمت این گفته ام بشنو مابقی قصه ام
ساقیا
آن می در جامم بریز کان چنان مستم کند تا که مستی منم با منم
آشنا کند
گر که بینی خمت ز آن می خالی است از خم جانت بریز که من تشنه آن
می است
مطربا
آن سازم بزن که هر دو دست به آن بیگانه است
گر که سازت ز آن عاجز است
تار به تارش از هم بدر یا که دف بر سر و سینه بزن
تا که هر که داشت در لحظه حضور کفر و ایمانش هر چه که بود آید به وجد
و رقص
زیر پایش لرزد زمین بردارد ترک یا که هر دو پایش از ساق بشکند
گر بخواهی حکمت این قصه ام بشنو مابقی گفته ام
ای پیر پیران دیر
سر برون آر تو زخاک
با خود بیار آن تیر و کمان که اعجاز هست وجه گم شده اش
تیر را آبدیده و تیزش بساز که ناماند زآن جز تیزیش تیزیش را تیز و
تیز تر بساز
تا که برق تیزیش چشم خورشید را کور کند
قوسش بده آن کمان تا که ناباشد در آن جز آن رنگی که نیست در
رنگین کمان
ای پیر پیران دیر دانم که دانی حکمتش بینی اش در ذرات روح و
جان سالکت
باز بشنو مابقی قصه ام که آن هم خود از سر حکمت است
جان جانانم جانم را کرده اینبار صدا این مرا هست هم
سلام و هم وداع
این جام آخر مستی من است رقص شعله شمع قبل از خاموش شدنش
قبل از آنکه او من را کند صدا من صدایش را در تک تک ذرات وجود
شنیده ام
رند رندان دعویم گشته به قمار طاس را من گرد گرد کرده ام
چون که دست او من خوانده ام گویمش به عام و خاص
آنکه بر نرد او نشست
برد و باختش بردن است ترس از برای کافر و جاهل و غیر من است
گر بدیدی که ترس ترسید و نرفت گوی ترس را آنکه میترسد با خود ببر
مجنون مجنون تر از مجنون ما فوت و فن را کرد بر من آشکار
گفت مرا تو کن شکار قلب من نشانه گیر انگاری که قلب لی لی
ماست
قبل از آنکه او پرد
تیر را ز کمان رها باید که کرد تا هدف داند کجا باید که رود
مستانه وار باید رفت به شکار من واقف به آن که شکار وهم
است و خیال
دیوانه وار باید که قهقه زد قبل از آنکه کوزه افتد بر زمین و
بشکند
خفته را ز خواب بیدار کند تشنه را ز آب سیراب کند
در آن حال و مقام سر به سجده بر زمین گذاشت خاک زیر پیشانه اش
شد همچو مهر نماز موذن راهی بام بشد دوان دوان
به
نیمه شب سر داد او اذان
زیر حجاب شب
قبله شد جا به جا
قبله اش او شد بعد از آن
چو چشم گشود او خورشید را مشرقش بشد نور خود به ارزانی بر همه
بداد
تا که لب گشود او به سخن
مرغ سحر لب گزید و خاموش بشد
تا که او
را
ز آن به بعد او باشد هم دل و هم زبان
گوید آنچه خود عاجز بود از گفتن آن
گر نا گرفتی باز حکمت این قصه و گفته ام گویمت که چشم دوزی تا بینی
در آسمان
پروازی که زمین را ز نور کور کند
یا که اوست گشته شکار تیر من فرو آید بر زمین در میان بندگان
یا که من در قمار باخته است سوی آسمان باید که پر کشد
باز یابد در میان فرشتگان جای از دست داده اش
_______________
آنچه بینم ز تو
_______________
110131
آنچه بینم ز تو یک عمل است تو دانی که چیست نیتش
آنچه بینی ز من یک جسم است و تن
من دانم که کیست در پسش
در پس هر دوی ما دیگری بنشسته است
دانا به هر چه در پس است
رفتم از پسش تا که دریابم آن دیگر منم
دریافتم که او من است
فارغ گشته ز غیر زین جسم و تن چشم و گوش و دل و سر
دانم که من از هر گنه منزه است
______________
همدلان مژده دهید
_____________
110130
همدلان مژده دهید ما همه رسیده ایم
گفت پیر ما
قبل از رفتنش آخرش دیوانگیست
هر که پایش به این خانه رسید مست و دیوانه
بود پیش از آمدنش
چو همه دردها ز اوست باز ما هردم او او میکنیم
درد
در اصل
خود اوست ما باز دست
گدائی و نیاز
سویش می
بریم
بر دامنش چنگ میزنیم شعر و غزل سر میدهیم
در حیرت آن مست و عاشق و دیوانه ام
که در ما عقلی و هوشی و گوشی بدید
مگوئیدم که من به آن واقفم
کین
نکات و گفته ها
نشان از مستی من دیوانه است
که می پندارد عارف و فرزانه است
_____________ گفت از تو یک قدم _____________
110130
گفت از تو یک قدم مابقی اش با من است
شد آن باورم تا که دریافتم آن قدم
کو ز آن گفته بود سخن
بود آخرین نه که اولین قدم
گرچه من بودم در خطا او به عهدش کرده بود وفا
او مرا به آنجا رساند
تا که بر خیزم ز خواب
دریابم حکمت آن گفته اش سر نهفته در آن تک قدم
کس به مقصد نا رسید گر به دست داشت باز عصا
باید آنرا بگذاشت به جا
عصای من این من است که مرا هم پیش برد
هم ز مقصد کند جدا
مانده مرا تنها این قدم یا که دریابم آنکه من است
یا که ز من گردم جدا
___________ دوش مرا آمد آن قدیس خدا ____________
110124
دوش مرا آمد آن قدیس خدا میکرد ادعا
که گنهکار و کافر است
گر که میگفت آن ز نقش حکمتش از من پوشیده است
بود او منتخب می پنداشت که از یاد او او رفته است
داشت در طبق غیراز مهر و صفا
یک لقمه نان نشان از سیری شکم بی نیازی جسم و تن
آب کفیر نشان از عمر طویل خرد و فرزانگی
یک پیمانه شراب نشان از مستی و طرب
عشق و دیوانگی
گر چه بود در دست او دست او کوتاه بود و
خود بود غافل به آن
به گنجی عظیم نشسته بود دست نیاز داشت به این و آن
کردمش من دعا گفتم این با خدا
ذره ای از آنچه مرا رساندی با دست او
تو او را بده با دست خودت تا که روشن شود نور دلش
آنچه بهر منست قبل از آنکه
مرا رسد من ز تو آن گرفته ام
_____________ دوش آمد و کوبید بر درم ___________
110124
دوش آمد و کوبید بر درم رفت قبل از آنکه به در رسم
ز آن به بعد او می رود من میدوم سراسیمه از پسش
می شنوم فریاد او از پس کوئی به کوی
که میگوید خواب بس است بر خیزید ز جا
که وقت رفتن است
بهر خفتگان نور و ظلمت یک است
گور بهر مردگان از بستر نرمتر و برتراست
زنده را روز و شب یکست مادام در سیر و سفر است
که ره بی حد و انتهاست فرصت بس اندک است
رسته از کمان پند و گفته اش می نشست همچو تیری در دلم
نارسیده بر لبش من به جان می کندم آن ز
جسم و تن
چو دگر جز منم در من باقی نبود
خاموش شد و نشنیدم او را من دگر
در حیرت مانده ام چه در این من نهفته است
که من به آن غافلم
کیست این من و کی بود آن من
دیگرم که او به آن واقف
است
آن یکی آوردش به فریاد و خشم
ای یکی آرامش بکرد و عاجز بود ز خواستنش
________________
پرسید ز منم
______________
110105
پرسید ز منم نشانش دادم آسمان
انداخت برمن از تعجب یک نگاه دشت بیکران را دادمش نشان
خواندم درچشمان او آنچه او در سر بداشت
گفتمش آری آن سئوال های بی جواب
آن فکرها و آن وهم و خیال
آن دیوانه که در پندارش بداشت
آن هم منم
لب باز کرد به سخن
گفت از خاطره ها گفت از اون قدیما
از بازی ها و همبازی ها از روز های تاریک و تار
از اون خنده ها و قهقه ها
از اون دل شکستن هائی که نمیرند اصلا ز یاد
به اینجا که رسید من را کرد جا به جا
مثل اینکه مرا برد توی خواب
گفتمش راستش را بخوای
انگاری که این خواب من است من هم این
خواب را یکبار دیده ام
خنده بنشست بر لبش
گرفت من را در بغل مثل
اینکه من را تازه شناخت
گفتمش که تو و من و ما
هست در قصه های بچه ها
یا که هست در خواب آنکه مانده به خواب
سر داد قهقه را مثل عقاب پر زد
و رفت در آسمان
گفتم با خودم این من خیلی زیرک و پر ز ریاست
آمد و باز قصه گفت
من را برد باز به خواب
من را از منم ربود
رفت و باز تنهایم
گذاشت
|